خاطره ای به مناسبت سالگرد شهادت نواب صفوی
از سید مجتبی نواب صفوی در مورد، علاج بیماری روحی سوال شد. ایشان فرمودند:
گل درخت سخاوت و مغز حبه صبر و برگ فروتنی را به ظرف یقین بریزد و با وزنه حلم آنها را بکوبد و بهم مخلوط کند و آن را با آب خوف از خدای متعال خمیر نماید، و با جوهر امید رنگ بزند و در دیگ عدالت بجوشاند بعد از آن در جام رضا و توکل صاف کند و داروی امانت و صداقت به آن مخلوط نماید و از شکر و دوستی آل محمد و شیعیان ایشان به مقدار کافی بر آن بریزد و چاشنی تقوا و پرهیزکاری بر آن اضافه نماید و هر روز با ذکر خدا در پیاله توبه قدری بنوشد، تا بهبودی حاصل نماید و پیکر انسانیت داشته باشد، تقاضا میشود به خواندن تنها اکتفا نشود. بلکه جامعه عمل به آن پوشانده شود.
والسلام سِد مجتبی نواب صفوی 1333
بانک شلوغ بود شماره گرفتم دنبال به جا میگشتم...احساس کردم یکی صدام میکنه ...
برگشتم پشت سرم نگاه کردم دوستم بود..
دو سه ماه شایدم بیشتر بود ندیده بودمش..
با اینکه از قبل خبر خوب ازدواجش شنیده بودم باز ذوق کردم و...
از درس و مشق و اینور و اونور کلی حرف زد
یه حسی داشتم ...
یه تغییر کرده بود
خیلییی فکر کردم
هرچی هم نگاهش میکردم همه چیز درست بود نمی فهمیدم چرا این حس داشتم
شماره ...
نوبت من بود
خداحافظی کرد و رفت
و من همچنان درگیر که...
یه دفعه به ذهنم رسید
....
پس کو چادرش؟؟؟؟؟
شاید چون همیشه سر کلاس می دیدمش و گاهی بی چادر از اول به ذهنم نرسید
چقدر غصه خوردم که هیــــــــــــــــــــــــــــــــع
و
حیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــف...
چرا اینجوری شده بود

*بچه که بودم مادرم همیشه میگفت...از چادرت خیلی مراقبت کن نذار خاکی شه-کثیف شه- پاره شه یا حتی چروک شه..وقتی چادر داری دو برابر مراقبت رفتارت باش..که این ارثیه حضرت زهرا(س)به ما رسیده...
در نزدیکی کربلا روی تپه ها نشسته بودند و می گریستند و برای سلامتی و پپیروزی امامشان دعا میکردند
اما هیچکدامشان به سمت سپاه امام نرفت...
چه فرقی میکند که درمقابل امام شمشیر زده باشی
یا دشمن امام را با سکوت یاری کرده باشی؟
«الناسُ عبیدُ الدنیا والدین لَعِقً علی السنتهم ما دَرَّت معایشهُم به فإذا مُحِّصوا بالبلاء قَلَّ الدَیانون .»
مردم بنده و بردهء دنیا و جلوه های فریبنده ء آن هستند و دین لقلقه زبانشان است ، تا جایی که گذران زندگی آنها پا برجا باشد ، دین را نگهداری می کنند و زمانی که به بلا آزموده شوند ، دین داران قلیل اند.
)
ولی امان از آن روز نامبارک ...
که دوباره اورا بالا بردند ...
نیزه ها را میگویم ..
.صفین نه،
کربلا را میگویم
قرآن ناطق را

کربلا بهشت زمین است با قلبهای سوخته ، خیمه های آتش گرفته
و آسمان داغ سوزان،آری بهشت در آتش متولد میشود .
آسمان نینوا در محضر این همه خون از آبی خویش شرمسار است

اگر همه جا کربلا ست و هرروز عاشورا ما باید در همه جا و همه گاه ،
خود را در تشنگی همه ی عطش زدگان خاک سهیم بداریم